ذبيح الله صفا

1292

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* خاموشى عارفان به از پرنفسى است * آشفته‌دليها اثر بلهوسى است بىقيد مباش تا پريشان نشوى * پرواز دگرگون تو از بىقفسى است * ناصح منعم ز عشق دلسوزى نيست * هرگز نخورم غمى كه آن روزى نيست شيرم شكر از چاشنى او دارد * آميزش من بعشق امروزى نيست * تا بود رخ از گريهء خونين تر بود * دل سخرهء آسمان بداختر بود هر قطره كه از مردمك چشمم زاد * آبستن خون جگر ديگر بود * شب هجر چو در دل آتش افروخته بود * در سينه نفس از تف دل سوخته بود نوميدى عشق گرم افغانم داشت * جان چشم ز روى عافيت دوخته بود * پيمانه به كف ازوست در نوشانوش * تسبيح بدست را ازو ذوق خروش با هركه بميخانه و مسجد ديدم * هم دست بدست بود و هم دوش بدوش * ننشسته بشكر حقيقت مگسم * بر باد مجاز رفت عمر از هوسم نشنيده كس از قافله بانگ جرسم * بگرفته ببازيچهء طفلان نفسم * هر شب كه ز بيخودى بسر مىغلتم * در سيل سرشك چشم تر مىغلتم چون مردم ديده در فراقت تا روز * از گريه بخوناب جگر مىغلتم * بىبرگ گلت چو ديده پرژاله كنم * وز گريهء خونين مدد ناله كنم از پارهء چاك‌چاك پرداغ جگر * صحراى فراق را پر از لاله كنم * دايم گل اشك رويد از مژگانم * چون ديدهء خود هميشه تر دامانم كوكب نه و در قيد وبالم شب و روز * گردون نيم و هميشه سرگردانم